من ببر نیستم پیچیده به بالای خود

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم متأسفانه كتاب بسيار كم هديه مي‌گيرم، چرا كه دوستانم نمي‌دانند چه كتاب‌هايي را دارم و چه كتاب‌هايي را ندارم و از خير خريدن كتاب مي‌گذرند يا اگر خيلي دوست داشته باشند كتاب هديه بدهند زنگ مي‌زنند مي‌پرسند كه فلاني اين كتاب را داري يا نهدر كتابخانه‌ام يك سري كتاب دارم كه به صورت هديه گرفته‌ام و بعضي از آنها را نخوانده‌‌ام و بارها دست گرفته‌ام كه بخوانمشان ولي نتوانستم، حالا به هر دليلي، اما يك واقعيت وجود دارد و آن اين است كه اين كتاب‌هاي هديه را بسيار دوست دارم ، چرا كه هر كدامشان براي من يادآور خاطره‌اي از كسي هست كه رفته و يا خواهد رفت اگر روزي بخواهم كتابخانه‌ام را به جايي اهدا كنم فقط همين كتاب‌ها را از ميان مابقي بر مي‌دارماين‌ها را گفتم از اصل مطلب دور افتادم اين كتاب را به من هديه دادند كتاب را به صورت كامل نخوانده‌ام، حوصله نكرده‌ام و خسته‌ام كرده، اما اين كتاب را دوست دارم به همه نشان داد که شاخه‌های مو اول، شاید یک‌سالی بیشتر، از پس و پیش و پهلوهای اسب پیچیده و گره‌دار شده بودند که از روبرو نمی‌شد گفت این اسب است و می‌شد گفت این تاک است پیچیده به بالای خود و اسب نیست می‌نماید کهاسب است یا روزگاری اسبی در سایه این شاخه‌های همیشه سرگردان و توی خود پیچیده ایستاده بوده است، اگرچه نوذر رشته‌های خشک و پیچیده را از استخوان‌ها جدا می‌کرد و شاخه‌های از پایین به بالا خمیده اندکی سر راست کرده با آن خیزش ببروار ایستاده رودرروی آنها باز هم نمی‌شد گفت که آن ببر است و بی‌چون و چرا تاک بود پیچیده در خود و به بالای خود هدر دادن پول و مقدار زیادی وقت نوشتن درباره رمانی که یک ضدرمان است کار آسانی نیست، از تعریف فرار می‌کند، از فهمیدن، از لذت بردن از درک شدن، مگر هذیان را می‌شود درک کرد؟ کجای خواب دیدن ارتباط منطقی دارد با بیداری که این ضدرمان بخواهد داشته باشد؟ کجای افسانه و اسطوره ربط منطقی به واقعیت دارد؟نویسنده در این ضدرمان به ما نشان داد که برای رئالیسم جادویی نبایستی صرفاً سراغ آمریکای جنوبی رفت، کودکی خود ماها سراسر پر بود از این گونه جادوها خرافاتی که بسته به منطقه بلایی که رعایت نکردن‌شان بر سرت می‌آورد با یکدیگر فرق می‌کردند اما موتیف‌های تکرار شونده مشترک دارند شب، آتش، آفتاب، سایه، درخت، آب و رودخانه و چاه، مخروبه، قبرستان، جن همیشه گفته‌ام رمان کلیدر را تنها فردی که درکی از روستا داشته باشد و دقیق‌تر بگویم روستازاده باشد به واقع درک می‌کند، حالا اگر روستازاده‌ای از همان ولایت خراسان باشی که دیگر کلیدر رمان نیست، می‌شود سرگذشت اینجا هم همین وضع برقرار است، با سفرهای گاه و بیگاه به جنوب و جزایر آن و همچنین رمان هرس درکی از جغرافیا و فرهنگ آنجا و رابطه‌ی مردم آنجا با نخل و آب و آفتاب و حیوان دارم اما اگر روستازاده‌ای باشی از جنوب و متولد قبل از دهه ۷۰ حتماً به یاد خواهی آورد رسم و رسومات عجیب و غریب جنوبی‌ها را که صرف روایت همان‌ها می‌شود همین کتاب جنوبی که هنوز هم مراسم زار با همان شدت گذشته برگزار می‌شود تا شخصی که باد جن گرفته و اصطلاحا هوایی شده را شفا دهنددر بسیاری از صفحات یک متن را چند بار باید خواند، علائم سجاوندی کم هستند و نویسنده الزامی به گذاشتن نقطه بر پایان جملات نداشته ممکن است چند صفحه بگذرد بی هیچ پاراگرافی یکسره متن، متن و متن، نفسم میگیرد اگر آگاهانه نبود این زجر هرگز بیش از پنجاه صفحه نمی‌خواندم از این کتاب به دنبال ربط گشتن و سعی در فهمیدن کلمه می‌پریشادوید یا می‌نرماخمانیدبیهوده است مگر رها کرده باشی خود را تا کم‌کم دنیای وهم‌انگیز رمان در بر بگیردت و در فضای افسانه‌ای جنوب غوطه‌ور شوی، جایی که شخصیت داستان اگر سواد ندارد و قرار است اقرارنامه‌ای را انگشت بزند، متن آن نوشته هم برای او و هم برای مای خواننده بی‌معنی میشودنامبرده پس از تنفیذات متواتر و مستکتوباط استگدادی و استرشحات متطناغظ مظهور الشافیّه مکشوف می‌باشد که از ایام طفولیت اوالیت مذمومه را لغایت ایام کهولت معیون نبوده استگفت اینجا را انگشت بزن فکر می‌کنم این رمان برای آنچه آن را جریان سیال محض می‌نامند نمونه‌ی خوبی باشد، سبکی که در آن زمان و مکان و ارتباط اتفاق‌ها با هم از بین می‌رود و سیالتی باقی می‌ماند که فقط در کلمات جاری‌ستتنها ایراد رمان نداشتن لغت‌نامه‌ای برای توضیح برخی اصطلاح‌های جنوبی بود، نه برای همه که حداقل برای برخی واژه‌های پرتکرار برای خواننده‌ی ناآشنا با آن فرهنگ و زبان به عنوان يك رمان ايراني هم خوب و حتي فراتر از خوب بودو هم لايق جايزه هايي كه گرفته اما به نظرم كسايي كه صد سال تنهايي ماركز رو خوندنممكنه با خوندن اين كتاب خيلي احساس خوبي پيدا نكننبا تمام احترام به نويسنده كتاب فقط دست و پا زدن نا اميد كننده اي بود براي اينكه از كپي شدن از صد سال تنهايي جدا بشه كه به نظرم نا موفق بود فقط می تونم بگم که این اثر منو مسخ کرد و بلایی سرم آورد که چند روز گیجه گیج بودم درود بر تو آقای صفدری خود را دوباره دید آگاه به این که از نو دیدن و چیزی را به ناگهان دیدن همان به یاد آوردن استشنیدن چیزی نیست که بشود بر کاغذ نوشتایستاد دست ها را از هم گشود خواست کسی را در آغوش بگیرد که نبود و یادش رفت که می خواسته کسی را در آغوش بگیرددال مرده بود و دهان جایی بود برای گریستنخیره بماند به جای دور بوی چیزی یا کسی او را به سویی بخواند بویی که همین نزدیک به اندازه یک جست زدن اینجا و آنجا پیش چشمش سربلند کردهروی میز سرش پر از صدای این و آن صدای آتو از نوشتن تندتر، نوشتن به صدها نمی رسید انگار بخواهی گل های سرخ قالی را بگیری توی دست نگاه داری و یکی را که می گیری، می بینی همان یکی در جایی دیگر در کنار یا میانه نشسته استتوی آن خانه چیزی برای دیدن نیود که برای دیدنش چراغ روشن بکنددیدم که روز بود که ما آمدیم و شب ما را گرفتمگر ما کجا هستیم که نمی رسیم؟دل که به هزار جا می رود شاید درست باشد که آن را دلگریختگی بگوییمدر تاریکی دریافت که نشکستن هم صدایی دارد تا آن روز نمی دانست که نشسکستن برای خودش صدایی داردتاریکی آن ها را به درد گفتن دچار کرداگر هم می خواست نمی توانست روی کاغذ بیاورد که تن یکی چگونه با تن دیگری خودی می شودزیر آسمانه ی خانه بیابانی ام که ایستادم بچه ها سنگم زدند هوم کردند، بچه ها که سنگ بزنند بهه کسی و بگویند دیوانه است بزرگ ها هم باور می کنند برای همین جایی را که بخواهند ویران کنند بچه ها را جلو می اندازندمن مرده ام و خودم نمی دانممرگ هنوز توی جامه ام بودما مرده شوها، شاید نه همه، جایی گریه مان می گیرد که خودمان نمی دانیم برای چه گریه می کنسم، راستش خنده ام گرفت، از خودم از او از تو که پیش رویم نشسته ای، خنده هم دارد چون هر دهن پر از خند ای که دیدم آمد زیر دستم رو سنگ خوابیدوقتی پی کسی می گردی انگاری همه مرده اندمهر تازه کردنش چیزی بیش از بی مهری اش نبودزمین جای تن او نیست می خواهد گریه کند نمی تواندزمین جای سرگذاشتن نیست و او را از جا می خیزاند تا از نو در جایی دیگر سر بگذارد زمین تن او را نمی ستاندمی گوید به سال و ماه نیست که درد شیرین می شود نمی دانم همان بهتر که نفهممشما اگر ببیندش هم نمی فهمید من چه گم کرده ام خودم می دانم و پهنای دلماین زمین و آسمانی که من دیدم با هیچکس نمی سازد ما که هیچ، روزگار با خودش هم نمی سازدچیزهایی که نوشتنشان دشوار بود پیش چشم می آمدند، خود چیزها برجا بودند اما در میانشان دیدارهای گریزانی از رفتن و آمدن و ایستادنچیزهایی به یاد آورد که نامی نداشتند و به نوشتن نمی آمدند اما بودند خوب هم بودندهمیشه در راه و نیمه راه دیگر نمی دانست می خواهد برود یا می خواهد برگرددمن از دهان تو من شدمپهلوی تو من زمانی تن شدماکنون که رسیده بود می دانست همیشه به همه جا دیر می رسیده استکاش همیشه همه جا تاریک بود همین که روز می شود باز تو می خواهی بروی جایی نوذر گفت من هیچ جا نمی خواهم بروم تنها همان جا که تو بودینارنج هم هی می سوخت از اولش بلندتر شده بود نمی دانم آدم هم آتش بگیرد از اولش بلندتر می شود یا نهکی بود که پشت پلک هایش را بوسید آگاه به اینکه بوسیدن چشم ها جدایی و سرگردانی می آورد باز هم پشت پلک ها را بوسید او هم خود را وارهاند پشت پلک ها داغ شدراه همه اش می آید زیر پایم من نمی خواهم بروم هی خودش را می آورد زیر پاهای من مگر چندتا پا دارم که از همه شان بروم همه شان هم خوبند دلم خوش می شود وقتی می روم توی یکی از این راه هاکسی که یک جا هست همه جا هست کسی که همه جاست هیچ جا نیستیاد کردن خوب است از تکه سنگی هم یاد بکنی برای دست و دل خوب است برای چشم و دل خوب استوقتی از جایی دور می شوی و راه هی دورترت می کند زود واگرد به جای اولف کسی که وادارت نکرده هی دور بروی که به درد شناختن هم نخوری